ساعت 3:48 صبح روز دوم فروردین.
قراره زندگیم رو یه رنگ روشن بزنم..... استرس و دلهره دارم ،خواب هم که صبح رفته هنوز برنگشته
ساعت 11 تا 1 سرگرم کردم خودم رو با مرتب کردن اتاقم و حساب کتابای شرکت ، 1 تا همین الان هم موزیک دانلود میکنم..
- - - - - - - - - - - - - -
بخش خاطرات :
خب ،بلاخره مغازه خونه رو خالی کردم وسایل هاشو چیدم تو موتور خونه و خلاصه خالی شد فقط مونده یه دست بلکا کنم و در رو در بیارم و شیشه میرال بندازم به اینم فکر میکنم که کفش رو هم سرامیک کنم ولی برا اینکه کارا تندی پیش بره فعلا بیخیالش شدم..
من و خانومی باهم کنکور کاردانی به کارشناسی شرکت کردیم (البته دفترچه آزمون تو کرج نبود پدر ستاره خانومی زحمتش رو برام کشید :x) و همچنین من تو آزمون فراگیر دانشگاه پیام نور شرکت کردم ،دنبالشم کتاباشو بگیرم بشینم بخونم..
2بار با دوستان مهمونی گرفتیم که بار دوم بعد از رستوران رفتیم ،همین جاده سلامت کنار زمین تندیس کرج که 7و8 ده تا وسیله ورزشی داره و بزرگترین اشتباه زندگیم ر و کردم و با اینکه دکتر گفته بود رعایت کن بعد از 8 ماه مراقبت یه شبه همه چی رو خراب کردم و شبش کمر درد داشتم ،با اسرار ستاره رفتم دکتر وقت گرفتم چون نزدیک عید بود افتاد بعد از عید ولی باز مراقبم ولی هیچی سلامتی نمیشه !! اینو وقتی سنگ کلیه هم گرفته بودم میگفتم !!((: آدم نمیشم من :دی
به به بهترین جای این بخش خاطره اینجاست :دی ، ستاره خانومی به مادر و پدرش گفت که روز دوم فروردین قراره مادر من تماس بگیره و عید رو تبریک بگه و قراره روز 14 فروردین رو برا خواستگاری بزاره..
قبل از عید بلاخره به شریکم گفتم که میخوام مستقل کار کنم و خوشبختانه اونم درک کرد و دوستیمون بهم نخورد، ADSL گرفتم ، یه هارد 320 گرفتم و یه رم 1GB برای گوشی موبایل و فلش 2GB و.. ،چهارشنبه سوری امسال هم با احسان رفتیم بیرون خبری نبود روح الله عضو سوم ما هم که رفته بود مسافرت بیرجند ،دیار پدری والبته مادری ;))
یه روز قبل عید هم با ستاره خانومی مفصل حرف زدیم و خندیدم و به طور جالبی هم خداحافظی کردیم ! :دی
امروز هم که عید بود یه اس ام اس خوکشل به خانومی و خانوادشون دادم و یه اس ام اس خوکشل تر گرفتم یه اس ام اس هم که ستاره به پدر من زده بود(بابا و مامان چه خوشحال شده بودن عروسشون بهشون عید رو تبریک گفته ! هه هه ) ..
دیگه یادم نمیاد ،بازم اگه بود میام اضافه میکنم..
الان 4:26 دقیقه هست و من هنوز بیتابم..
خدایا شکرت برای نعمت هایی که دادی
فعلا/.
پ.ن 1: دوم که به خوفی گذشت، امروز 5ام هست !
فردا جشن شیرینی خورون آبجی خودمه همه فامیلا هم میان ،جای خانومیه خودمم خیلی خالیه..