دیگه داشت یادم میرفت فلسفه ی ابداع وبلاگ چی بوده … .
حالا باید اینجا از احوالاتم بگم ولی چطور حرفی بزنم وقتی که همه کسائی که منو میشناسن این آدرس رو هم بلدن و هر چند وقت یه بار سر میزنن دوست دارم از خیلی چیزی اینجا حرف بزنم ولی نه روم میشه نه میتونم بگم
- خوب یه چند وقت هستش به اون کسی که منو آفریده زیاد فکر میکنم نه این که قبلا فکر نمیکردم این روزا ویژه فکر میکنم ! و این که چه خوب میشد زود میرفتم پیشش از دسته این همه گرفتاری که خودم درست کردم راحت میشدم و کلی سوال داشتم که ازش بپرسم یکیش همون سوال معرف که همه میپورسن. خدا جونم چند تا دوسم داری !؟
- این روزا یکاری میکنم که نمیدونم خوبه یا بد کسی رو هم ندارم که بتونم بهش این حرفامو بزنم تا راهنمائیم کنه البته دارم ها ولی درست نمیتونه هر کسی نظره شخصیشو میگه و اینجا منم که دو دل موندم.....
- انسان هر چی سنش بالاتر میره بیشتر به گذشتش فکر میکنه و این که چه کارهائی انجام داده منم الان زیاد میفکرم که چرا دل یکیرو 2و3 سال پیش شکستم و چرا خیلی وقتها زود تصمیم گیری کردم و . . .
- یادمه یه زمون تو دبیرستان که بودیم معلم دینی مون میگفت که چه میدونم نگاه کردن به جنس مخالف این چیزا که هممون میدونیم حرام هست و نباید کرد خوب من اون موقع اصلا تو این فازا نبودم و میگفتم بابا اینم دلش خوشه ها ولی الان نمیدونم با این که اصلا دوست ندارم این طوری باشم ولی یه طورائی دوست دارم جلب توجه کنم !!! ( مثلا جلوی دانشگاه موزیکرو زیاد میکنم دست خودم نیست ولی خوب دیگه یهو دستم میره رو وولوم ) دوست ندارم این جوری باشم ولی این طور که میبینم این قانونه باید یه برهه از زندگیمون این شکلی پیش بره . . .
- میدونین من عاشق اجرا کردنه دستورات خدام یعنی طوری رفتار کنم که اون دنیا کارنامه ی اعمالم مثله کارنامه دبیرستانم پره تجدیدی نباشه دوست دارم نمازم رو سره وقت بخونم دوست دارم به ناموس دیگران دست نزنم دوست دارم حدیث های پیامبر اکرم و امامانمون رو بخونم ولی نمیشه من توام با اینا دوست دارم یه دوست دختر همیشه کنارم باشه با هاش دردو دل کنم و دوست دارم با دوستام بریم بیرون تفریح و شوخی و دوست دارم و خیلی چیزای دیگه .............. ولی اینا باهم جور در نمیان یعنی بعضی جاها کاری که میخوای بکنی با اعتقادات منافات داره اون موقع هست که مخم هنگ میکنه میمنوم چی کار کنم !
ولی خدا رو شکر میکنم که از خیلی کارا" که برای خیلی ها تفریح حساب میشه و کاره عادئی شده براشون و با افتخار برام تعریف میکنن" بدم میآد و هنوز این قدر اعتقاد تو وجودم مونده که حتی فکر اون کارها رو گناه بدونم ... . .
- و این روزا به آیندم فکر میکنم که بلاخره کی این درسم تموم میشه و دوباره باز دانشگاه شرکت میکنم و این که رشته ای که میخوام انتخواب کنم با اون چیزائی که من دوست دارم همسانی داره یا نه چون این دامپزشکی که میخونم بهترین رشته ی غیر پزشکیه که دوست دارم ولی من همیشه دوست داشتم که مهارت هامو تو کامپیوتر نشون بدم الانم سایت دانشکده دامپزشکیمون دسته منه و اونجام که هستم با کامپیوتر یه کاری دست و پا کردم و همه میشناسنم و بدون کامپیوتر نمیشه میدونم نمیتوم به اون چیزی که میخوام برسم چون از بچگی با این بودم بعده این هم باید باهاش باشم ....
* این همه حرف زدم ولی اون چیزی رو که میخواستم بگم نگفتم !
ولی همچین دلم خالی شد اوووووووووووووووووف چقدر آدم حرفاشو تو خودش نگاه داره !؟
ف ع ل ا ب ا ا ج ا ز ه 