تبليغاتX
× خ س ر و × Q

باران میبارد امشب

دلم غم دارد امشب

آرام جانه خسته , ره میسپارد امشب

در نگاهت

مانده چشمم

شاید از فکره سفر برگردی امشب

از تو دارم یادگاری

سردیه این بوسه را پیوسته بر لب

قطره قطره اشکه چشمم میچکد

با نم نمه باران به دامن

بسته ای باره سفر را

 با تو ای عاشق ترین بد کرده ام من !!!!

غم دارم امشب ...

رنگ چشمت

رنگ دریا

سینه ی من دشت غم ها

یادم آید

زیره باران

با تو بودن

با تو تنها

زیره باران با تو بودن

زیره باران با تو تنها ....

 

آرام جان خسته

ره میسپارد امشب

این کلامه آخرینت

برده میل زندگی را از سره من

گفته ای شاید بیآیی از سفر اما نمیشه باوره من

رفتنت را کرده باور التماسم را ببین در این نگاهم

زیره باران گریه کردم

بلکه باران شوید از جانم گناهم ....

 | 
(متن زیر قسمت بسیار کوچکی از نجواهی دکتر چمران هست که بصورت گزینشی انتخواب کردم)

خدایا   
عذر میخواهم از این که بخود اجازه میدهم که با تو راز و نیاز کنم
عذر میخواهم که ادعا های زیاد دارم در مقابل تو اظهار وجود میکنم
در حالی که خوب میدانم وجود من ضائیده ی اراده من نیست و بدون خواسته ی تو هیچ و پوچم ,
عجیب آنکه
از خود میگویم
منم میزنم
خواهش دارم و آرزو میکنم

خدایا...
تو مرا عشق کردی که در قلب عشاق بسوزم
تو مرا اشک کردی که در چشم یتیمان بجوشم
تو مرا آه کردی که از سینه ی بیوه زنان و دردمندان به آسمان صعود کنم
تو مرا فریاد کردی که کلمه ی حق را هر چه رسا تر برابره جباران اعلام نمایم
تو تار و پود وجود مرا با غم و درد سرشتی 
تو مرا به آتش عشق سوختی
تو مرا در توفان حوادث پرداختی , در کوره ی غم و درد گداختی
تو مرا در دریای مصیبتو بلا غرق کردی
  و در کویره فقر و هرمان و تنهائی سوزاندی.

خدایا ...
تو به من
پوچیه لذات زود گذر را نمودی
ناپایداری روزگار را نشان دادی
لذت مبارزه را چشاندی
ارزش شهادت را آموختی

خدایا 
تو را شکر میکنم
که از پوچی ها و ناپایداریها و خوشیها و قید و بندها آزادم نمودی
و مرا در توفانهای خطرناک حوادث رها کردی و در غوغای حیات در مبارزه ی با ظلم و کفر غرقم نمودی و مفهوم واقعی حیات را به من فهماندی.

فهمیدم : سعادت حیات در خوشی و آرامش و آسایش نیست
بلکه در درد و رنج و مصیبت و مبارزه با کفر و ظلم
و بلاخره شهادت است
 
"بهترین جای نجواهای دکتر اینجاست

خدایا تو را شکر میکنم که اشک را آفریدی که عصاره ی حیات انسان است
آنگاه که در آتش عشق میسوزم
یا در شدت درد میگدازم
یا در شوق زیبائی و ذوق عرفانی آب میشوم و سراپای وجودم
روح میشود
لطف میشود
عشق میشود
سوز میشود
و عصاره ی وجودم بصورت اشک آب میشود
و بعنوان زیبا ترین محصول حیات که وجهی به عشق و ذوق دارد و وجهی دیگر به غم و درد در دامان وجود فرو میچکد.

اگر خدای بزرگ از من سندی بطلبد , قلبم را ارائه خواهم داد و
اگر محصول عمرم را بطلبد,اشک را تقدیم خواهم کرد

خدایا
تو مرا اشک کردی که همچون باران بر نمک زاره انسان ببارم
تو مرا فریاد کردی که همچون رعد در میان توفان حواث بغرم
تو مرا درد و غم کردی تا همنشین محرومین و دلشکستگان باشم
تو مرا عشق کردی تا در قلبهای عشاق بسوزم
تو مرا برق کردی که تا آسمان ظلمت زده بتازم و سیاهی این شب ظلمانی را بدرم
تو مرا زهد کردی که هنگام درد و غم و شکست و فشار ناراحتی وجود داشته باشم
و هنگام پیروزیو جشن و تقسیمه غناعم دامنه خود بر گیرم و در کویر تنهائی با خدای خود بمانم.

خدایا تو را شکر میکنم
که غم را آفریدی و بندگان مخلص خود را به آتش آن گداختی و مرا از این نعمت بزرگ توانگر کردی.

خدایا تو را شکر میکنم
که به من درد دادی و نعمت درک درد عطا فرمودی

تو را شکر میکنم
که جانم را به آتش غم سوزاندی و قلب مجروهم را برای همیشه داغ دار کردی دلم را سوختی و شکستی تا فقط جایگاه تو باشد.

 | 
 
آب میگوید: علی
خون آب میگوید:
علی
روی نعش اکبرش ارباب میگوید:
علی

دار میگوید: علی 
دادار میگوید:
علی
سرکش و سردسته و سردار میگوید:
علی

طور میگوید:
علی
مستور میگوید:
علی
هر که خواهد چشم دشمن کور می گوید:
علی

هانه میگوید: علی
چون ژاله می گوید: علی
بین کوچه یاره هجده ساله میگوید : علی

غیر میگوید : علی
در دیر میگوید:
علی
هر که گردد بر خیر میگوید : علی

هست میگوید :علی
سرمست میگوید:
علی
آن رجز خوان ساقی بیدست میگوید :
علی

گور میگوید:
علی
ماهور میگوید:
علی
مرده ی عشق علی در گور میگوید:
علی

جاده میگوید:
علی
سجاده میگوید:
علی
زینب کبری ز پا افتاده میگوید:
علی

روز میگوید: علی 
با سوز میگوید: علی
بازوی عباس آتش سوز میگوید:
علی

باره میگوید:
علی
صدباره میگوید: علی
راه شب آن دختره آواره میگوید:
علی

شاه میگوید:
علی
در راه میگوید:
علی
در گرفتاری رسول الله میگوید :
علی
 , غم میگوید: علی یکبند میگوید :علی
      
, ناله میگوید: علی, لبخند میگوید: علی 
            , شادی ارگوید : علی , غم نیز میگوید: علی 
                
,حضرت الله در افلاک میگوید : علــــــــــــــــــــــــــــی
*        *         *           *              *           *
این دل سرگشته پیوسته میگوید : علی

 | 
powered by : Blogfa , free persian blog service.

rahgouzar

× خ س ر و

http://rahgouzar.blogfa.com

× خ س ر و ×

از كيهان پهناور يزدان يكتا هيچ نميخواهم,جز يك لحظه سكوت و آرامشي براي خيره شدن به چشمان زيباترين ستاره ام..